شايد هنوز
آغوش دختركي درآرزوي روياي كودكانه اش به انتظار نشسته باشد وآسمان سياه نقاشي اش را تنها بابلور اشك چراغاني كند.
وخود راخوشبخترين شاهزاده زمين بداند
زيرا
هروز ظهر درراه مدرسه تمام غذاهاي رستوران سرزمين طلائي راباتمام گرسنگي اش ازپشت حصار شيشه اي مزمزه كرده است .
وبداندسرطان كالاي لوكسي نيست وآخر مادرش رابه سراي خاموش پدرش درقطعه سيزدهم خواهد برد.
وباور كرده باشد كه او هم حق ايستادن و نظاره ويترين جواهر فروشي رادارد.
شايد خوب فهميده باشد كه سفره گرسنگي اش بدون سيب زميني ومقداري نمك صفا نخواهد داشت .
مي داني شايد چندروزي باشد ازدختر همسايه قول مردانه گرفته تاكيف چرخ دارش راتامدرسه يدك بكشد .
ودرپاي تخته سياه وصله پيراهنش راباچادر رنگ ورو رفته اي بپوشاند .
وشايد وشايد وشايد...
وشايد
اين آخرين باري باشد كه صبح بامادرش خداحافظي كرده وبه مدرسه رفته است .
وشايد نه كه قطعا
مي داند
اين بار ديگر دستي وقلبي به ياري اش خواهد شتافت وبوي ياس بنفش همسايه درراه روي نمور آرزوهايش خواهد پيچيد وبرصفحه فرم حامي يابي طرح اكرام طرحي نو درخواهد انداخت وخواهد نوشت.
((لبخند توخلاصه خوبيهاست .
لختي بخند خنده گل زيباست . ))